تبليغاتX
$ღღღ.•**•حس عشق ღ.•**• ღ

$ღღღ.•**•حس عشق ღ.•**• ღ

عاشقانه های دختری تنها

؟؟؟؟تنهایی تا چه حد

 

من در دنیا تنها هستم

و با این حال نه به اندازه ای تنها که هر ساعت را خدایی کنم

من در دنیا کوچک هستم

و با این حال نه به اندازه ای کوچک که برای تو فقط یک شی باشم

من ارزویم را میخواهم

و میخواهم تا زمانی که ارزوهایم به سمت عمل میرود دنبالش باشم

و میخواهم

در ان دقایق خاموش و به نوعی بی ثبات با کسی باشم که میداند

وگرنه 

تنهایی را ترجیح میدهم

دلم میخواهد هر چیزی را که در وجود توست بازتاب دهم و هرگز نمیخواهم به حدی کور یا پیر باشم که تصویر عمیق تو را لرزان نگه دارم

میخواهم افشا کنم

دلم نمیخواهد در هیچ جایی پنهان باشم

چرا که انجا

در مکانی که پنهان شده ام

دروغی بیش نیستم

 

در فضای خالی لرزان خرد میشوم

دستانم را به سمت تو دراز میکنم

خودم را به افسوسی یخ زده میبازم

دراین عشق زود شکن

راهیست

که بگویم

خداحافظ

 

 

چقدر از این مطلب خوشتون اومد؟لطفا نظرتونو بگید و اون جمله ای که تو این متن بیشتر خوشتون اومد و بگید

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 19:9  توسط ایدا  | 

بجز تو هیچ چیز جهان بیکرانه را جدی نگرفتم,حتی عشق!

 

 پارسال با اون زیر بارون راه میرفتم امسال راه رفتن اون با دیگری را زیر باران اشکهایم دیدم 

                         شاید باران پارسال اشکهای فرد دیگری بود

 

 

       فقر

فقر اینه که وقتی با زنت میری بیروون بهش گوشزد کنی که موها و گردنشو بپوشوونه ولی وقتی تنها میری

بیروون جلو پای زن دیگه ترمز بزنی و بهش بگی  هی خوشکله

 

 

خیلی وقت بود که نیومدم.

 دی(۵) تولدم بود.معمولا اولین کسی که تولدشو یادشه و انتظار داره اون روزو با خوشی بگذرونه خودشه مگه نه؟

ولی موضوع درمورد من فزق داشت

صبح روزش بلند شدم و باید میرفتم مدرسه.کتبی عربی داشتیم منم مثل روزای دیگه تو حال و هوای خودم بودم.سوار سرویس شدم و دیدم دوستم نیست و امروز غایب کرده 

یه کم دیگه دفترمو نگاه انداختم  بعد رسیدیم مدرسه و من بیخیال وارد کلاس شدم.همه بچه های کلاس شروع کردن اهنگ تولد خوندن.من همونجا جا خورده بودم  اون لحظه تازه یادم اومد که امروز مثلا روز بزرگی واسه منه

بعد همینطوری تو این فکر بودم که چرا خواهرمو بابا و مامانم اصلا یادشون نبود؟

با خودم گفتم حالا تا بعداز ظهر وقت دارن که یادشون باشه ولی تااخر شب هرچی منتظر موندم هیچکدوم  هواسشون نبود.یه خورده گذشت و حرفی که تو دلم به خودم زده بودمو پس گرفتم.اینکه خانواده من یادشون نباشه چیز عجیبی نبود وقتی خود ادم روز تولدشو فراموش کنه

وقتی تو خودت به خودت اینقد اهمیت نمیدی  پس چطور انتظار داری دیگران بهت اهمیت بدن

هنوز ۲ تا امتحان دیگه دارم فقط منتظرم تموم بشه دیگه خسته شدم

تا بعد 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم دی 1389ساعت 19:54  توسط ایدا  | 

حس بی ارزش

 

 

  دروغ میگفت : دیگری رو دوست میداشت.

  بارها گفتم دوستم داری ؟

  گفت : آری

  تا دیری خاموش بودم..ولی آخر از پای شکیب افتادم و گفتم...

  راست  بگو ترا خواهم بخشید آیا دل به دیگری بستی ؟؟؟

  گفت :نه !

  فریاد زدم بگو راستش را هر چه هست ترا خواهم بخشید و

  از گناهت هر چند سنگین  باشد خواهم گذشت...

   عاقبت با آرزوی فراوان پیش آمد و گفت :

  مرا ببخش ٫ من دیگری را دوست دارم...

  گفتم : حال که سالها تو به من دروغ می گفتی

   این بار هم من به تو دروغ گفتم

   ترا نخواهم بخشید....


یادته ؟

  یه روز بهم گفتی هروقت میخوای گریه کنی

  برو زیر بارون که کسی اشکاتو نبینه.

  گفتم اگه بارون نیومد چی ؟

  گفتی اگه چشمهای قشنگ تو بباره آسمون هم گریه میکنه...

  گفتم یه خواهش ازت دارم...

  هروقت آسمون چشمتم خواست بباره تنهام نذار

  گفتی باشه ٫ مطمعن باش...

  حالا من امروز دارم گریه میکنم  ولی اسمون نمیباره

  تو هم اون دور دورا با یکی دیگه  هستی و داری بهم میخندی.

 


 اون روز که دیدیم چه حسی داشتی ؟

   من ترس رو از چشمات میخوندم...

  ترسیده بودی ولی چرا ؟؟نکنه ترسیده بودی سر عشقت داد بزنم ٫

  یا ترسیده بودی رو بدن عشقت خراشی بیفته ؟؟؟؟؟

  ولی مطمعنم از خورد شدن من نترسیدی٫

  از اینکه داشتی قلبم رو  زیر پاهات له میکردی نترسیدی....

  حس تو حس ترس بود٫ میدونی حس من چی بود ؟؟

  میتونی خودت رو یه لحظه جای من بذاری  ؟

  میدونی چه حسی داشتم وقتی توی چشمات نگاه میکرد  ؟

  چشمایی که وقتی برای بار اول دیدمشون قلبم رو گذاشتم کف دستم

  و دادمش بهت.چشمهایی که یه زمانی عشقی که توشونه ماله من بود.

  میدونی چه حسی داشتم  وقتی دستت توی دستش بود ؟

  اون دستها یه زمانی برای پاک کردن اشکهای من بود...

  اون دستها یه زمانی  توی دستای من بود.

  من اون لحظه هیچ حسی نداشتم !!!!

  فقط سعی میکردم  روی پاهام وایسم

  سعی میکردم نخورم زمین.

  سعی میکردم چشمام بارونی نشن

   تا قطره ی اشک جلو چشمم رو نگیره.

  سعی میکردم خوب نگات کنم.

  سعی میکردم باور کنم . باور کنم که دیگه  ماله من نیستی.

  آره تو مال اونی . مال اون آدمی که باهات دست رفاقت داده بود!!

  حالا تکلیف من چیه ؟ اگه تو جای من بودی چیکار میکردی ؟

 

 

 این مطلب واسه فرد خاصی نیست اگه هم باشه این وبو نداره که بخونه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389ساعت 21:58  توسط ایدا 

واسه دل تنهاي خودم

 

 

کاش از اول نبودی دلم برات تنگ نمیشد

اون نگاه من به اون نگاه تو بند نمیشد

کاش از اول نبودی چشمم به چشمت نمیخورد

اگه عاشقت نبودم این دل اینطور نمیمرد

عشق پاکه رو سوزوندم  ديگه عشقت مال من نيست

گول حرفاتم كه خوردم تو دروغاتم قشنگ نيست

 

تو لياقت منو عشق منو قلب منو

تو صداقت منو اشك منو  اه منو

تو نداشتي نه نداشتي نگو نه

 

تو اين چند تا اپي كه گذاشتم همش اهنگ بود ولي دفعه بعدي يه مطلب ميذارم

نظر فراموش نشه  واسه نظر دادنم به ۳ پست پايين تر برين

 

اخر صحبتمو ميخوام با يه جمله از دكتر شريعتي تموم كنم كه اين جمله خيلي منو به فكر فرو ميبره

ممكنه خيلي از شماها اينو شنيده باشين ولي من اينو ميذارم كه هركي تاحالا نشنيده بشنوه

بهش فكر كنين واقعا حقيقت داره

 

در نهان به انهايي دل ميبنديم كه دوستمان ندارند و اشكارا از اناني كه دوستمان دارند غافليم"

"شايد اين است دليل تنهايي مان

 

از بهترين دوستم كه وقتي دلم گرفته بود اين جمله رو بهم نشون داد خيلي خيلي ممنونم

فعلا باي تا هاي

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم آبان 1389ساعت 21:29  توسط ایدا 

دیگه دیره

 

 

دیره دیگه دیره اونكه ميخوامش داره ميره
ديره داره ميره دل نازك من ميشكنه ميميره
ازش نخواستم بمونه اخه فكر نميكردم نمونه
خيال ميكردم نگفته هامو از توي چشمام ميخونه
بهش نگفتم دوسش دارم اخه فكر نميكردم كم بيارم
فكر نميكردم اينقده راحت قلبمو پيشش جا بذارم
ديره ديگه ديره اونكه ميخوامش داره ميره
ديره داره ميره دل نازك من ميشكنه ميميره

وقتيكه دوري وقتيكه نزديك
وقتيكه روشن انگاري تاريك
وقتي بودنت حكم نبودنه
وقتي موندنت حكم نموندنه
اينقده ديدن مثل نديدنه
اينقده بودن مثل بريدنه
اينقده داشتن مثل نداشتنه
اينقده خواستن مثل نخواستنه

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم آبان 1389ساعت 14:1  توسط ایدا 

تقدیم به تنها امید زندگی

 

 

 

همین روزا دیگه واسه همیشه چشمامو رو هم میذارم

بدون تو عزیزم از نفس زدن بیزارم

به جای تو بیا ببین توی دلم فقط یه مشت غم دارم

تو همونی که یه روزی تو دنیا هیچکسیو مثل من دوست نداشتی

من همونم وقتیکه غصه داشتی توی نگاهش اروم پا میذاشتی

نمیدونی چقدر دلم گرفته و شکسته و پر درده

اخه بگو چرا دل تو اینقده نامرده

الهی که دلت یه روز از این سفر خودش بیاد برگرده

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم آبان 1389ساعت 21:24  توسط ایدا 

راه های مختلف واسه کادو دادن پسرااااا

 

سلام سلام
(دوستاي گل و بامرام و لوووتي و مخصوصا دخترا كه چند روز پيش روز اونا بوده(يعني خودمم هستما
راستي تا حالا به اين فكر كردين چرا روز پسر نداريم؟
هه هه هه هه ......

خوب نداريم ديگه.در اين مورد پسرا سرشوون بي كلاه مونده
نميدونم تو اين روز چندتا دختر كادو گرفتن يا مثلا پسرا چقدر رفتن كارگري تا پول در بيارن واز جيبشون مايه گذاشتن تا حداكثر برن يه گل سربخرن واسشون

يا اصلا هيچكدوم:رفتن خواهررو پيچوندنو گردنبندي رو كه تازه خريده بود و كادو ميكننو به همين اسودگي خاطر ميدن بهشون و يه جمله ميگن قابل تو رو نداره بيشتر از اينا ارزش داري عزيزم

يا اصلا يه چيز ديگه:ميرن تو يه مغازه لوازم ارايش و يه جوري با دختر فروشنده گرم ميگيرن و سر صحبتو باز ميكنن .در اخر ميگن يه ادكلن زنونه خيلي خوشبو مجاني بهم ميدي؟ ميخوام ببرم واسه مامانم اگه خوشش بياد راضي ميشه مياد خواستگاري.خوب ديگه وقتي ادكلنرو گرفتن ميرن ميدن به دوست دختر و ميگن به خدا هيچ كسي رو مثل تو دوست ندارم!!!!!

خوب حالا بگذريم من راستش تجربه اي ندارم كه بيشتر بخوام چيزي بگم و از هيچ كسي هم كادو نگرفتم
ولي دوستاي گلم تا نفهميدين كادويي كه گرفتين از كجا اومده ول كن نشينااااااا

حالا شايد به خاطر همين باشه كه روز پسر نداريم.چون پسرا تجربشو داشتن ميدونن كه دوست دخترشون چطوري و با چه زحمتي ممكنه كادو رو واسشون بگیره

خوب ديگه حيف كه روز پسر نداريم كه دخترا بتونن جبران كنن و يه جوري از خجالت پسرا در بيان
اهاي پسرااا پس برين خدارو شكر كنين كه روز شما اصلا وجود نداره


خوب حالا يه خورده اگه بخوام قضيه رو جديش كنم بايد به دوستاي دختر و گل بگم كه اگه يكي دلتونو شكست و ازش خيانت ديدين فقط اين جمله رو تو ذهنتون بيارين

"وقتي خدا در دلهاي شكسته جاي دارد چرا بر دستهاي كسي كه دلم را شكست بووووسه نزنم؟!!!"

یه جمله معروفه که میگه: عشق هیچوقت از بین نمیره یا میمونه یا به تنفر تبدیل میشه

همتونو دوست دارم
هميشه شادو خندون باشين و به تلخي هاي زندگي با يك لحن تمسخراميز لبخند بزنيد
البته من خودم اينجوري نيستم ولي دارم سعي ميكنم

نظر فراموش نشه هااااااااا


 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مهر 1389ساعت 20:59  توسط ایدا  | 

درخواست جدایی ان هم به دلیل بی رحمانه

 

 

 براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است, دستشو گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم, انگار دهنم باز نمی شد.

هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود, باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم, از من پرسید چرا؟!


اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی

اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک می ریخت, می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟

اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم, چرا که من دلباخته یک دختر جوان به اسم"دوی" شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم.

من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم, خونه, سی درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد.

زنی که بیش از ده سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون ده سال از عمرش رو برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده, اما دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم.

بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد, چیزی که انتظارش رو داشتم. به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود.بلاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا می افتاد. فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم که یک نامه روی میز گذاشته! به اون توجهی نکردم و رفتم توی رختخواب و به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون جاست, وقتی اون رو خوندم دیدم شرایط طلاق رو نوشته. اون هیچ چیز از من نمی خواست به جز این که در این مدت یک ماه که از طلاق ما باقی مونده بهش توجه کنم.

اون درخواست کرده بودکه در این مدت یک ماه تا جایی که ممکنه هر دومون به صورت عادی کنار هم زندگی کنیم, دلیلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی خواست که جدایی ما پسرمون رو دچار مشکل بکنه!

این مسئله برای من قابل قبول بود, اما اون یک درخواست دیگه هم داشت: از من خواسته بود که بیاد بیارم که روز عروسی مون من اون رو روی دست هام گرفته بودم و به خانه اوردم. و درخواست کرده بود که در یک ماه باقی مونده از زندگی مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روی دست هام بگیرمو راه ببرم.

خیلی درخواست عجیبی بود, با خودم فکر کردم حتما داره دیونه می شه.

اما برای این که اخرین درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم.

وقتی این درخواست عجیب و غریب رو برای "دوی"تعریف کردم اون با صدای بلند خندید گفت:

به هر باید با مسئله طلاق روبرو می شد, مهم نیست داره چه حقه ای به کار می بره..

مدت ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط طلاق که همسرم تعین کرده بود من اون رو بلند کردم و در میان دست هام گرفتم.

هر دومون مثل آدم های دست و پاچلفتی رفتار می کردیم و معذب بودیم..

پسرمون پشت ما راه می رفت و دست می زد و می گفت: بابا مامان رو تو بغل گرفته راه می بره.

جملات پسرم دردی رو در وجودم زنده می کرد, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و از اون جا تا در ورودی حدود ده متر مسافت رو طی کردیم.. اون چشم هاشو بست و به آرومی گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو!

نمی دونم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم.. بالاخره دم در اون رو زمین گذاشتم, رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت, من هم تنها سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم.

روز دوم هر دومون کمی راحت تر شده بودیم, می تونستم بوی عطرشو اسشمام کنم. عطری که مدتها بود از یادم رفته بود. با خودم فکر کردم من مدتهاست که به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سالهاست که ندیدمش, من از اون مراقبت نکرده بودم.

متوجه شدم که آثار گذر زمان بر چهره اش نشسته, چندتا چروک کوچک گوشه چماش نشسته بود,لابه لای موهاش چند تا تار خاکستری ظاهر شده بود!

برای لحظه ای با خودم فکر کردم: خدایا من با او چه کار کردم؟!

روز چهارم وقتی اون رو روی دست هام گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت رو دوباره احساس کردم.

این زن, زنی بود که ده سال از عمر و زندگی اش رو با من سهیم شده بود.

روز پنجم و ششم احساس کردم, صیمیت داره بیشتر وبیشتر می شه, انگار دوباره این حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ می گیره.

من راجع به این موضوع به "دوی" هیچی نگفتم. هر روز که می گذشت برام آسون تر و راحت تر می شد که همسرم رو روی دست هام حمل کنم و راه ببرم, با خودم گفتم حتما عظله هام قوی تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب می کرد. یک روز در حالی که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که هیچ کدوم مناسب و اندازه نیستند.با صدای آروم گفت: لباسهام همگی گشاد شدند.

و من ناگهان متوجه شدم که اون توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به همین خاطر بود که من اون رو راحت حمل می کردم, انگار وجودش داشت ذره ذره آب می شد. گویی ضربه ای به من وارد شد, ضربه ای که تا عمق وجودم رو لرزوند. توی این مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود, انگار جسم و قلبش ذره ذره آب می شد. ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم.. پسرم این منظره که پدرش , مادرش رو در اغوش بگیره و راه ببره تبدیل به یک جزئ شیرین زندگی اش شده بود.

همسرم به پسرم اشاره کرد که بیاد جلو و به نرمی و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد.

من روم رو برگردوندم, ترسیدم نکنه که در روزهای آخر تصمیم رو عوض کنم. بعد اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم. همون مسیر هر روز, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و در ورودی.دستهای اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمی اون رو حمل می کردم,

درست مثل اولین روز ازدواج مون. روز آخر وقتی اون رو در اغوش گرفتم به سختی می تونستم قدم های آخر رو بردارم.

انگار ته دلم یک چیزی می گفت: ای کاش این مسیر هیچ وقت تموم نمی شد. پسرمون رفته بود مدرسه, من در حالی که همسرم در اغوشم بود با خودم گفتم:

من در تمام این سالها هیچ وقت به فقدان صمیمیت و نزدیکی در زندگی مون توجه نکرده بودم.

اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم, وقتی رسیدم بدون این که در ماشین رو قفل کنم ماشین رو رها کردم, نمی خواستم حتی یک لحظه در تصمیمی که گرفتم, تردید کنم.

"دوی" در رو باز کرد, و من بهش گفتم که متاسفم, من نمی خوام از همسرم جدا بشم!

اون حیرت زده به من نگاه می کرد, به پیشانیم دست زد و گفت: ببینم فکر نمی کنی تب داشته باشی؟

من دستشو کنار زدم و گفتم: نه! متاسفم, من جدایی رو نمی خوام, این منم که نمی خوام از همسرم جدا بشم.

به هیچ وجه نمی خوام اون رو از دست بدم.

زندگی مشترک من خسته کننده شده بود, چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته هیچ کدوم ارزش جزییات و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی دونستیم.

زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود

نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده بودیم.

من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمایت خودم داشته باشم. "دوی" انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالی که فریاد می زد در رو محکم کوبید و رفت.

من از پله ها پایین اومدم سوار ماشین شدم و به گل فروشی رفتم.

یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم.

دختر گل فروش پرسید: چه متنی روی سبد گل تون می نویسید؟

و من در حالی که لبخند می زدم نوشتم : از امروز صبح, تو رو در آغوش مهرم می گیرم و حمل می کنم, تو روبا پاهای عشق راه می برم, تا زمانی که مرگ, ما دو نفر رو از هم جدا کنه.

+ نوشته شده در  جمعه نهم مهر 1389ساعت 20:1  توسط ایدا 

بدون شرح

 

 

 

 

 

 

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389ساعت 14:0  توسط ایدا  | 

نگفته بووووووودی .....

    

    

        مگه تو نگفته بودی
        عشق و زندگی قشنگه
        ولی خوب نگفته بودی
        که همش بی اب و رنگه

                                                                                           تو همیشه گفته بودی
                                                                                           وقتی عاشق میشی انگار
                                                                                           دل دریا رو گرفتی
                                                                                           توی دستای سپیدار

        مگه نرخ خوبی چنده
        که تو برگای برنده
        تو به این راحتی سوختی
        مگه تو نگفته بوووودی

                                                                                          من تو دریای جنونت 
                                                                                          دل دادم به اسمونت
                                                                                          بادبونامو سپردم
                                                                                          به نگاه مهربوونت

        گم شدم تو دل بارووون
        با یه حال عاشقوونه
        تو که گفتی نمیدوونی
        پس بگو اخ کی میدوونه

                                                                                          مگه نرخ خوبی چنده 
                                                                                          که تو برگای برنده
                                                                                          تو به این راحتی سوختی
                                                                                          مگه تو نگفته بووودی

       مگه من دوست نداشتم
       مگه عاشقم نبووودی
       مگه اخرین بهانه
       واسه ی دلم نبوودی

                                                                                          مثل گل مثل یه سایه
                                                                                          مثل بی کران دریا
                                                                                          مثل یه حس عجیبی
                                                                                          توی صندوقچه ی رویا

 

!!!........لعنت به من

                                                !!!!........... لعنت به تو

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389ساعت 15:0  توسط ایدا 

پشیمانی از ته دل

 

از اشنایی با تو متنفرم

از اشک هایی که به خاطر دوست داشتن ریخته بشه متنفرم

از حرف هایی که به دوست داشتن ختم بشه متنفرم

به خاطر بیداری شبهایم ان هم در فراق تو متاسفم

به خاطر عشق یک طرفه ام به تو و به خاطر نفرتم از تو متاسفم

به خاطر چیزهایی که نوشتم و مینویسم متاسفم

 

اره واسه خودم که به تو فکر میکنم واقعا متاسفم

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت 22:34  توسط ایدا 

؟؟!! عاشق یا معشوق

 

سلام به همگي.ديگه كم كم داره مدرسه شروع ميشه و وقت واسه اپ كردن خيلي كمه.

ولي تا جايي كه بتونم سعي ميكنم كه اين وبلاگ حذف نشه

اين بار يه اپ متفاوت گذاشتم.در واقع فقط يه سواله كه ذهنمو مشغول كرده

البته فكر نكنيد كه اين سوال تو زندگي من پيش اومده فقط همينطوري به ذهنم رسيده كه نميتونم جوابشو پيدا كنم و خيلي دوست دارم نظر شما رو بدونم.

ميدونم كه اين سوال تو زندگي بعضي ها رخ داده و انتخاب خيلي سختيه.خيلي كم اتفاق ميفته كه 2ادم عشق متقابل نسبت به هم داشته باشن يا اگه هم داشته باشن بتونند در اخر بهم برسند.

حالا سوال اينه كه:"با كسي كه عاشقشي و خيلي زياد دوسش داري ميموني يا كسي كه عاشقته و حاضره

برات هركاري بكنه؟؟؟؟"

اگه بين 2گزينه مجبور بشي يكي رو انتخاب كني و كسي نباشه كه هم تو عاشقش باشي هم اون عاشق تو كدوم يكي رو ترجيح ميدي؟

خواهشا نظر بدين با دليل

منتظر نظرات ارزشمند و جالبتون هستم
 

+ نوشته شده در  شنبه ششم شهریور 1389ساعت 22:10  توسط ایدا  | 

یک داستان عاشقانه و واقعی...!!!

 

 

يکي بود يکي نبود
يه پسر بود که زندگي ساده و معمولي داشت
اصلا نميدونست عشق چيه عاشق به کي ميگن
تا حالا هم هيچکس رو بيشتر از خودش دوست نداشته بود
و هرکي رو هم که ميديد داره به خاطر عشقش گريه ميکنه بهش ميخنديد
هرکي که ميومد بهش ميگفت من يکي رو دوست دارم بهش ميگفت دوست داشتن و عاشقي
....مال تو کتاب ها و فيلم هاست
......روز ها گذشت و گذشت تا اينکه يه شب سرد زمستوني

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم شهریور 1389ساعت 16:29  توسط ایدا  | 

جشنواره ایرانسل!

اینم از تبلیغات ایرانسل!!!!!!!!!!!!  با صدای رسا بخونیدش


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مرداد 1389ساعت 12:29  توسط ایدا 

بخونید لازمه!!!!

سلام به همه دوستان عزیز وبا مرام خیلی وقت بود اپ نکرده بودم  چون چند روزی بود همه چی بهم ریخته بود و شرایط روحیه بدی داشتم.به جاش اینبار ۲تا داستان جالب گذاشتم

حتما بخونینش لازمه

                                                                              مرد  نابینا

در بيمارستاني ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند. يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند . اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد.آنها ساعت ها با يكديگر صحبت مي كردند، از همسر، خانواده، خانه، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف مي زدند.
هر روز بعد از ظهر ، بيماري كه تختش كنار پنجره بود ، مي نشست و تمام چيزهايي كه بيرون از پنجره مي ديد براي هم اتاقيش توصيف مي كرد. بيمار ديگر در مدت اين يك ساعت ، با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون ، روحي تازه مي گرفت. اين پنجره ، رو به يك پارك بود كه درياچه زيبايي داشت مرغابي ها و قوها در درياچه شنا مي كردند و كودكان با قايقهاي تفريحي شان در آب سر گرم بودند. درختان كهن ، به منظره بيرون ، زيبايي خاصي بخشيده بود و تصويري زيبا از شهر در افق دوردست ديده مي شد. همان طور كه مرد كنار پنجره اين جزئيات را توصيف مي كرد ، هم اتاقيش چشمانش را مي بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي كرد.روزها و هفته ها سپري شد.

يك روز صبح ، پرستاري كه براي حمام كردن آنها آب آورده بود ، جسم بي جان مرد كنار پنجره را ديد كه با آرامش از دنيا رفته بود . پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست كه مرد را از اتاق خارج كنند. مرد ديگر تقاضا كرد كه تختش را به كنار پنجره منتقل كنند . پرستار اين كار را با رضايت انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد، اتاق را ترك كرد.آن مرد به آرامي و با درد بسيار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بيندازد . بالاخره او مي توانست اين دنيا را با چشمان خودش ببيند.

در كمال تعجت ، او با يك ديوار مواجه شد. مرد ، پرستار را صدا زد و پرسيد كه چه چيزي هم اتاقيش را وادار مي كرده چنين مناظر دل انگيزي را براي او توصيف كند ! پرستار پاسخ داد: شايد او مي خواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد اصلا نابينا بود و حتي نمي توانست ديوار را ببيند

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مرداد 1389ساعت 2:3  توسط ایدا 

پیرمرد باهوووووووش

 

يک پيرمرد بازنشسته، خانه جديدي در نزديکي يک دبيرستان خريد. يکي دو هفته اول همه چيز به خوبي و در آرامش پيش مي رفت تا اين که مدرسه ها باز شد. در اولين روز مدرسه، پس از تعطيلي کلاسها سه تا پسربچه در خيابان راه افتادند و در حالي که بلند بلند با هم حرف مي زدند، هر چيزي که در خيابان افتاده بود را شوت مي کردند و سروصداى عجيبي راه انداختند. اين کار هر روز تکرار مي شد و آسايش پيرمرد کاملاً مختل شده بود. اين بود که تصميم گرفت کاري بکند.
روز بعد که مدرسه تعطيل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا کرد و به آنها گفت: «بچه ها شما خيلي بامزه هستيد و من از اين که مي بينم شما اينقدر نشاط جواني داريد خيلي خوشحالم. منهم که به سن شما بودم همين کار را مي کردم. حالا مي خواهم لطفي در حق من بکنيد. من روزي 1000 تومن به هر کدام از شما مي دهم که بيائيد اينجا و همين کارها را بکنيد.»

بچه ها خوشحال شدند و به کارشان ادامه دادند. تا آن که چند روز بعد،پيرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: ببينيد بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگي من اشتباه شده و من نمي تونم روزي 100 تومن بيشتر بهتون بدم. از نظر شما اشکالي نداره؟

بچه ها گفتند: «100 تومن؟ اگه فکر مي کني ما به خاطر روزي فقط 100 تومن حاضريم اينهمه بطري نوشابه و چيزهاي ديگه رو شوت کنيم، کورخوندي. ما نيستيم.» و از آن پس پيرمرد با آرامش در خانه جديدش به زندگي ادامه داد

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مرداد 1389ساعت 1:11  توسط ایدا  |