دروغ میگفت : دیگری رو دوست میداشت.
بارها گفتم دوستم داری ؟
گفت : آری
تا دیری خاموش بودم..ولی آخر از پای شکیب افتادم و گفتم...
راست بگو ترا خواهم بخشید آیا دل به دیگری بستی ؟؟؟
گفت :نه !
فریاد زدم بگو راستش را هر چه هست ترا خواهم بخشید و
از گناهت هر چند سنگین باشد خواهم گذشت...
عاقبت با آرزوی فراوان پیش آمد و گفت :
مرا ببخش ٫ من دیگری را دوست دارم...
گفتم : حال که سالها تو به من دروغ می گفتی
این بار هم من به تو دروغ گفتم
ترا نخواهم بخشید....
یادته ؟
یه روز بهم گفتی هروقت میخوای گریه کنی
برو زیر بارون که کسی اشکاتو نبینه.
گفتم اگه بارون نیومد چی ؟
گفتی اگه چشمهای قشنگ تو بباره آسمون هم گریه میکنه...
گفتم یه خواهش ازت دارم...
هروقت آسمون چشمتم خواست بباره تنهام نذار
گفتی باشه ٫ مطمعن باش...
حالا من امروز دارم گریه میکنم ولی اسمون نمیباره
تو هم اون دور دورا با یکی دیگه هستی و داری بهم میخندی.
اون روز که دیدیم چه حسی داشتی ؟
من ترس رو از چشمات میخوندم...
ترسیده بودی ولی چرا ؟؟نکنه ترسیده بودی سر عشقت داد بزنم ٫
یا ترسیده بودی رو بدن عشقت خراشی بیفته ؟؟؟؟؟
ولی مطمعنم از خورد شدن من نترسیدی٫
از اینکه داشتی قلبم رو زیر پاهات له میکردی نترسیدی....
حس تو حس ترس بود٫ میدونی حس من چی بود ؟؟
میتونی خودت رو یه لحظه جای من بذاری ؟
میدونی چه حسی داشتم وقتی توی چشمات نگاه میکرد ؟
چشمایی که وقتی برای بار اول دیدمشون قلبم رو گذاشتم کف دستم
و دادمش بهت.چشمهایی که یه زمانی عشقی که توشونه ماله من بود.
میدونی چه حسی داشتم وقتی دستت توی دستش بود ؟
اون دستها یه زمانی برای پاک کردن اشکهای من بود...
اون دستها یه زمانی توی دستای من بود.
من اون لحظه هیچ حسی نداشتم !!!!
فقط سعی میکردم روی پاهام وایسم
سعی میکردم نخورم زمین.
سعی میکردم چشمام بارونی نشن
تا قطره ی اشک جلو چشمم رو نگیره.
سعی میکردم خوب نگات کنم.
سعی میکردم باور کنم . باور کنم که دیگه ماله من نیستی.
آره تو مال اونی . مال اون آدمی که باهات دست رفاقت داده بود!!
حالا تکلیف من چیه ؟ اگه تو جای من بودی چیکار میکردی ؟
این مطلب واسه فرد خاصی نیست اگه هم باشه این وبو نداره که بخونه